وقتی اولین بار به خودم جرات دادم و اولین وبلاگم رو راه انداختم.. درست
همون روزا.. همون ساعتها واقعا بزرگترین دغدغه ذهنیم این بود که با چه
اسمی بنویسم. اسم خودم خطر ناک بود.. یادم میاد چند روزی بود هی می رفتم
توی پرشین بلاگ.. هی نمی دونستم به چه اسمی بنویسم. هی مثل ماهی قرمزا دهنم
رو باز و بسته می کردم. تا اینکه فکر کردم من واقعا چی ام. یه دختر
ایرانی.. یه ایران دخت..
خیلی به دلم نشست.. از اون روز من شدم ایراندخت.. خیلی ها توی کامنت ها ایران صدام می کنن و این باعث میشه قلبم فشره بشه از شادی..
امروز نشستم لابه لای کارام نوشته های "من از وقتی تو نوشته هایم را می خوانی می نویسم" رو می خوندم. و یاد اون روزهای خوب افتادم.. اون روزها که تازه یه ایران دخت شده بودم..
الان خیلی دلم می خواد اگه یه دختر داشتم اسمش رو می ذاشتم ایران دخت.
راستی یه چیزی توی کارتون UP یه تیکه اون اولش هست که زن و مرده رفتن
پیک نیک و دراز کشیده زیر درخت آسمون رو نگاه می کنن. بعد ابرا رو شکل یه
بچه کوچولو می بینن. بعد یهو کل آسمونشون میشه پر بچه ها ابری... این روزا شدم اونجوری.. یه ایراندخت با یه اسمون پر ابر بچه ای..
اینجا خیلی شلوغه اصلا تمرکز ندارم..
از کامنتی که برام گذاشتی و از این پستت می شه درک کرد که چه اندازه روح مادرانه داره در تو قلیان می کنه
همیشه معتقد بودم زن با بچه به کمال می رسه پس برای به کمال رسیدن تردید نکن
اره .. تو برنامه سال دیگه م هست..
یاد آپ برخیر ، یاد روزهای دیدن آپ ، یاد حسی که داشتیم ، گم و گور شد لای روزهای تقویم...