ایراندخت نامه

فکرها و عقاید یک ایراندخت

ایراندخت نامه

فکرها و عقاید یک ایراندخت

بابا

بابا دارد پیر می شود.. دارد یک بابای پیر  مو سفید با صورت چروک می شود.. بابا یک بابا بزرگ خوشتیپ قد بلند و جا افتاده می شود.. خوش به حال بچه های ما که همچین پدر بزرگ خوبی دارند..


دلم بحث با بابا را می خواهد مثل آن موقع ها که سر رنگ لباس با هم دعوا می کردیم... وقتی اینجور آرام و مسالمت آمیز می شویم حس می کنم بابا پیر شده و من هم بزرگ شده ام..


دلم می خواهد دست بابا را بگیرم.. خیلی وقتها خیلی جاها از دستش عصبانی شدم.. خیلی وقتها تصمیماتی گرفته که گند زده توی زندگی ام.. اما با همه اینها بابا، بابای خوبی است.. دلم می خواهد توی آشپز خانه دور آن میز بیضی قدیم باز هم برایمان مثنوی بخواند..


دلم خانه بابایم را می خواهد.. دلم می خواهد کارهای بابا درست باشد.. دلم می خواهد اینطوری در فکر فرو نرود .. دستش را روی زانو هایش نگذارد.. یک ابرویش بالا نرود.. و نگوید" پووووووه ..... ببینیم چی میشه دختر!!" .. این ها را که می گوید دلم هری می ریزد..


بابا حالا حالا ها باهات کار دارم.. سر حال و پر انرژی باقی بمان .. می خواهم دخترم را دست تو بسپارم تا تربیتش کنی... تا برایش شعر بخوانی.. ببری اش کتاب فروشی و در حالی که متفکرانه کتابها را ورق بزنی به او بگویی.. بیا دختر.. من وقتی همسن تو بودم این کتاب را خواندم.. بخوان و لذت ببر...


بابا همیشه باش.. دخترم.. پسرم.. بقیه نوه ها که قرار است در سالهای آینده از راه برسند به پدر بزرگی مثل تو نیاز مندند..


بابا دوست دارم..

مصاحبه های شغلی بی پایان من..

حسی ترکیبی از خواب، بی حوصلگی و انتظار دارم... راستش از وقتی اون مصاحبه کذایی رو دادم، همش تو فکر رفتن از اینجام و همش بی قرارم.


تفاوت حقوق 550 هزار تومنی اش با اینجا، سر وقت حقوق دادنش و مزایاش اینقدر جذاب هست که همش منتظر باشم باهام تماس بگیرن بگن بیا قدم روی دیده ما بذار و برای ما کار کن. نتیجه اش هم این شد که همش با دید منفی به شغل فعلی و شرایط این شرکت نگاه می کنم وقتی دیروز فهمیدم بالاخره حقوق فروردین و اینجا دادن؛ دلم می خواست برم سر مدیر عامل داد بزنم مرتیکه آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی. آخه من این حقوق و چکار کنم. ولی راستش خودم می دونم بهونه گیریه.. 


توی 1 ماه گذشته 3 با رفتم مصاحبه و دقیقا وقتی دیگه خودم و قانع کرده بودم که یه نفر دیگه رو گرفتن و من باید به همون 2 ماه یه بار بودن اینجا دل خوش کنم   بهم زنگ زدن و گفتن بیا یه مصاحبه دیگه.


اولین بار بود واسه استخدام توی یه جایی 3 بار مصاحبه دادم و هر بار هم از ب بسم الله تا ت تمت رو از اول ازم پرسیدن. بدترین قسمتش مصاحبه دوم با مدیر منابع انسانیشون بود که به جای سلام گفت پلیز انترودیوس یور سلف و لت می نو ابوت یور کارنت کمپانی.

 و من این شکلی شده بودم و وقتی بالاخره بعد 45 دقیقه توضیحات کم آوردم برگشت بهم گفت یو ماست پروگرس یور اسپیکینگ.. و من این شکلی شده بودم و از اونجا که اومدم بیرون با شرکت معروفشون بای بای کردم.. و اصلا فکر نمی کردم 10 روز بعد دوباره بهم بگن بیا.


خلاصه که اینجوری ها..


الانم این طوری ام که حس و حال نشستن روی صندلی رو ندارم. دلم می خواد برم خونه بخوابم. از طرفی هم می دونم 10 روز طول میکشه تا یادم بره همچین مصاحبه ای دادم اصلا.. و به زندگی شغلی معمولی خودم ادامه بدم.. 


اما دروغ چرا توی دلم قند آب می کنن که برم اونجا.